تبليغاتX
::::::::::{MY STUFF}:::::::::

خیلی فکر میکنم به اینکه اون روزی که دیگه هیچ کدوم از اینا نباشه من چی کار باید بکنم ؟

خیلی سعی کردم دایره ام رو بزرگ کنم و همه رو بیارم توش و چیزای زیادی رو بپذیرم . ، اما همیشه مسائل پیچیده تر میشن . همه رو دارم میارم تو دایره ام اما چطور بزارم یکی از دایره ام بره ؟ اونم نقطه مرکز دایره که سوزن پرگارم به اون تکیه میده ...

از همه بدتر درگیر این استرس لعنتی ام . مثل یه کرم میوفته به تنم و وول میخوره . شنبه باید برم شمال . دوباره بحث و چونه و  خواهش   از آدمای زبون نفهم . از هوای قائمشهر میترسم .

این هفته چقدر قدیمایی که یادم رفته بود تو ذهنم میاد . چیزایی که باید فراموش شن . چرا بعد از سالها هی جلوم سبز میشه ؟ چرا نمیتونم بهشون فکر نکنم ؟ چقدر اون روزا شرمنده ام میکنه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 5:32 PM  توسط Lithium  | 

بچه م عصبانی شده و حسابی انداخته رو دنده لج بازی و اذیت ، به هیچ کس هم رحم نمیکنه داره پاچه همه رو میگیره . با چی سرشو گرم کنم وقتی باور داره همه میخوان اذیتش کنن ، همه دارن دروغ میگن ، همه دارن یه چیزی رو قایم میکنن . فقط اون که نه راستش منم همین باور رو دارم . نمیخوام فکر کنن که ... . مثلا چطوری میدونه بارون میاد وقتی میگه همین الان از خواب بیدار شدم . خب بیرون بوده دیگه . البته ۱۰۰۰ تا احتمال دیگه هم هست اما این شاید اون چیزیه که نمیخوام ازش رو دست بخورم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:13 AM  توسط Lithium  | 

یه وقتایی آستانه تحملم میرسه به زیر صفر . دلیلشم هیچ وقت نمیتونم پیدا کنم . وقتی که همه چی میریزه به هم و دیگه اوضاع تحت کنترل من نیست . وقتی که خیلی همه چی رو میریزم تو خودم و یهویی یه فوران میکنم . و دوباره تحمل میکنم و تحمل میکنم و تحمل میکنم و بعد از یه مدت دوباره فوران میکنم . و دوباره و دوباره .

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:26 AM  توسط Lithium  | 

زیاد در جریان اطرافم نیستم . حالت خوبیه . داره دوباره خوشم میاد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:27 PM  توسط Lithium  | 

یه حسی تو وجودمه ... نمیزاره برم بیرون . از بیرون میترسه ، از شلوغی خوشش نمیاد . از آدما فرار میکنه . نمیذاره بنویسم . نمیذاره عکاسی کنم ، نمیذاره طراحی کنم . نمیخواد کتاب بخونه اما این یکی رو مجبورش میکنم . دلش میخواد پلی استیشن بازی کنه ، ساعت ها بشینه بررسی صلاحیت وزرا رو تو مجلس ببینه یا مسابقات تنیس نگاه کنه و فکر کنه کاش من هم میتونستم اینجوری ضربه بزنم . اما اونقدری که ساده به نظر میاد ساده نیست مثل زندگی که اونقدر ها هم که به نظر میاد ... البته شاید برای امثال من این مصداق درست باشه ! سوالی که پیش میاد اینه که امثال من چجورین ؟ من خودم مگه چجوریم ؟ 

تنها دریافتی که از خودم دارم اینه که سردمه . با اینکه گرمکن پوشیدم اما هنوز می لرزم . لپتاپ داغ کرده روی پاهامو میسوزونه . چه اهمیتی داره که اینقدر طولانی بشه که حتی خودم حوصله نکنم این پست رو دوباره بخونم . چه اهمیتی داره که این وبلاگ پر از اراجیفی مثل اینه . مسخره است که من با علم به اینکه میدونم و به این قضیه اجحاف دارم باز هم اون رو ثبت میکنم .

امروز بابام بهم میگه بشین فکر کن . فکر کن که میخوای چی کار کنی ! نگاش میکنم و پیش خودم میگم مگه با فکر کردن چیزی درست میشه ؟ حرف مسخره جواب مسخره هم داره . گفتم آدم باید تو حال زندگی کنه بابا سخت نگیر ! بازم به خودم میگم چطوری تو حال زندگی میکنن ؟ اینجوری ؟ با نگرانی آینده و غصه عقده های کودکی ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:4 PM  توسط Lithium  | 

خاکستری ... سبز ... آبی ... زرد ... قرمز ... خاکی . یه هفته مسافرت با همین رنگها گذشت و تموم شد .

خطهای ممتد  ... سرعت مجاز ... سبقت غیر مجاز ... شل کن ... تیز برو ... کیلومترهایی که هی کمتر میشدند ... آفتاب داغ ... هوای شرجی ... باد سرد ... سبز ... عکسبرداری ممنوع ... کباب .. کباب .. کباب ... آمپر بنزین ... هتل ۴ ستاره ... هتل بی ستاره ... چشمهای سبز ... زنجان ... استرس ... انزجار ... فرار ... خونه خونه خونه ... آرامش .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:38 AM  توسط Lithium  | 

بالاخره یه اتفاق کاملا به موقع . مسافرت !!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 8:25 PM  توسط Lithium  | 

چقدر باید وانمود کرد . . . وانمود به ناراحتی ،وانمود به خوشحالی ، خستگی ، دوست داشتن ، دوست نداشتن ،عصبانیت ، خوب بودن و گاهی هم خوب نبودن ، چرا باید بگم همه چی خوبه در حالی که نیست ! خودم کجام پس؟
دلم میخواد امروز رو از تقویم زندگیم بکنم و بندازم دور . دوباره هیچ احساسی ندارم . مثل زامبی ها تو خونه میگردم ، میخورم .فقط گاهی یه چیزی تو دلم رو خالی میکنه سرم گیج میره و معدم تیر میکشه .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 8:45 PM  توسط Lithium  | 

گره ، گره ، گره ... کار ؟ کدوم کار ؟ ادامه تحصیل ؟ کجا ؟ حوصله اش نیست ! ها تو این ۹ واحد باقیمونده زاییدم . چند روز فقط چند روز میخوام به هیچی فکر نکنم . هر شب دارم خواب میبینم . درگیری ، درگیری ، درگیری ... خیلی واقعی خواب میبینم . انگار واقعا وسط این ماجراهام . هر شب چند بار از خواب میپرم ...امیدوارم این چند رو فرصت کافی برای فکر نکردن و تقلا نکردن بهم بده

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:25 AM  توسط Lithium  | 

امسال تولدم رو به خودم تبریک نگفتم . حوصله اش رو نداشتم

 

البته با دو روز تاخیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:26 AM  توسط Lithium  | 

می ترسم . تک تک اجزای بدنم هم این ترس رو احساس میکنه !

حتی از یه کاکتوس کنار تختم هم میترسم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:9 AM  توسط Lithium  | 

بعد از یه مکالمه طولانی که پر از سکوت های طولانی بود روی کاناپه دراز میکشم ، احتیاج دارم که فکر کنم . اما اول باید یه خورده از فضای متشنجی که توش بودم فاصله بگیرم . یه خورده این کانال اون کانال میکنم . یکی از فیلمهای خسرو شکیبایی رو داشت میداد . فکرم متمرکز نمیشه  . باید فکر کنم . همه چی روشنه ، لامپ ، تلوزیون ، لپ تاپ ، کامپیوتر ... اما نه همه چی هم روشن نیست ، من روشن نیستم ، این وضعیت برام روشن نیست . درک نمیکنمش . دارم بیهوش میشم . نه نباید بخوابم  . نباید ... نباید ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از خواب میپرم ، عینکم هنوز به صورتمه . گردنم بر خلاف انتظاری که داشتم درد نمیکرد . بدنم کوفته ست . هنوز همه چی روشنه .  نمیخوام هیچی از دیروز به خاطر بیارم . هیچی . نمیخوام خونه بمونم . میخوام بزنم بیرون ..... شب هم خونه نمیام .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 1:27 AM  توسط Lithium  | 

به قلبت اعتماد کن . اما فراموش نکن در صحرا هستی . هنگامی که آدمها در جنگ باشند روح جهان نیز فریاد نبرد را میشنود . هیچ کس از عواقب آنچه زیر خورشید رخ میدهد در امان نیست .

کیمیاگر . پائولو کوئلیو

چرا تیر تموم نمیشه ! این ماه چقدر طولانی شده .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:38 PM  توسط Lithium  | 

بدنم سرده . عرق سرد رو بدنم نشسته . از تو دارم میسوزم !

یه وقتایی کودک درونم میزنه بالا و انگار که بخوان اسباب بازیش رو ازش بگیرن نق میزنه . یکی دو روز حسابی به هم میریزم . خیلی لوسش کردم . البته بیچاره حق هم داره . نباید بهش زیاد سخت بگیرم . باید چند روز بهش فرصت بدم که یواش یواش دست از بهانه گیری برداره و بره یه گوشه نظاره گر باشه . اما همیشه اینا تو سرش میچرخند و هر موقع که بتونه شورش میکنه . نمیفهمه که هر دفعه که این بازیا رو در میاره چقدر به من سخت میگذره !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 1:30 AM  توسط Lithium  | 

۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ تا ..... میشه ۴ تا !
۲ * ۲ تا ..... ۴ تا

 

نمیشه ! هر جور حساب میکنم  نمیشه ..... نمیخوام . من بیشتر میخوام . ۴ تا کمه . من همشو میخوام . نمیخوام

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 4:27 PM  توسط Lithium  |