تبليغاتX
::::::::::{MY STUFF}:::::::::

چیزی سکوت سرد تو ماشین رو میشکند . ضبط ماشین رو روشن میکنم باعث میشه صدای هق هقم رو کمتر بشنوم و کمتر دلم برای خودم بسوزه . توی صندلی فرو رفتم و کاپشنم رو کشیدم روم و به آدمایی که از جلوم رد میشن نگاه میکنم اما هیچ کدوم فکرم و هق هق هام  رو با خودشون نمیبرن . کم کم احساس میکنم بهترین جای دنیا نشستن تو ماشین و فرو رفتن تو صندلی و نگاه کردن آدماست . بر میگرده و قبل از اینکه کنارم بشینه میفرستمش که برام آب بگیره تا یه ذره دیگه تنها باشم . باید به این تنهایی ها عادت کنم . مثل امروز ، مثل فردا ، مثل روزهای بعد . 

پس این خدا کجاست که همه میگن ؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 8:39 PM  توسط Lithium  | 

توی ترافیکم ، با اینکه بخاری گرفتم همچنان سردمه . چند لحظه پیش داشتم به چند نفری میزدم . نمیدونم چرا اما پام رو ترمز نمیرفت نمیدونم چی شد که تصادف نکردیم . بازم گاز دادم و لایی کشیدم داشتم میرفتم زیر کامیون ...سوال اینه کامیون اینوقت روز تو شهر چی کار میکنه فکر میکردم ۱۰ --۱۱ شب به بعد میتونن بیان داخل شهر . حتما کامیون شهرداری بوده به هرحال چه اهمیتی داره که کامیونی که قراره خودم و ماشینم رو له و نورده کنه مال شهرداری باشه یا قاچاقی اومده تو شهر .بازم نمیدونم چجوری شد که نشد . حیف شد . از اینکه همش سردمه خسته میشم و بخاری رو خاموش میکنم و شیشه رو میدم پایین . احساس میکنم الان هوا بهتره . یه چیزی پوستم رو خیلی زیاد میسوزونه . برگها تکون میخورن و ماشینا هنوز وایسادن . شقیقه هام شروع میکنه به تیر کشیدن . هنوز سوز میاد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 5:48 PM  توسط Lithium  | 

دلم میخواد که مست کنم  ، دلم میخواد که  نه .... احتیاج دارم . در تمام زندگیم اینقدر احساس نکرده بودم که باید مست بشم که خودم بشم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:9 PM  توسط Lithium  | 

حالتی در نوزاد ها وجود داره که عموما از روزهای اول شروع میشه و توام با انواع بهانه گیری و گریه و ونگ و جیغ اعصاب خوردیه . فقط هم وقتی خفه میشن که یکی اونو بغل کنه و یه ذره راه ببره . کلا باید یکی از زندگی بندازن تا آروم بشن اینجور مواقع میگن بغلی شده !!! 

باید اعتراف کنم که من یه آدم ۲۴ ساله هستم که بغلی شده . بهانه میگیره ، گیر میده ، میشکنه ، خرد میکنه ... اما کسی بغلش نمیکنه . اون کسی بیشتر داره ازش فرار میکنه .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 6:3 PM  توسط Lithium  | 

یه پایان تلخ ...

               بهتر از ...

                       تلخیه بی پایانه ...

 

هاملت با سالاد فصل ... دهنم گس شده .

۲۴ ساعت بعد : هیچ وقت اینقدر مثل امشب حسود نبودم . دلم همه چیزایی که اون داشت رو میخواست . کوبیدمش ، تخریب شخصیتیش کردم ، لهش کردم . چون چیزی رو میخواستم که اون داشت .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:40 PM  توسط Lithium  | 

خیلی فکر میکنم به اینکه اون روزی که دیگه هیچ کدوم از اینا نباشه من چی کار باید بکنم ؟

خیلی سعی کردم دایره ام رو بزرگ کنم و همه رو بیارم توش و چیزای زیادی رو بپذیرم . ، اما همیشه مسائل پیچیده تر میشن . همه رو دارم میارم تو دایره ام اما چطور بزارم یکی از دایره ام بره ؟ اونم نقطه مرکز دایره که سوزن پرگارم به اون تکیه میده ...

از همه بدتر درگیر این استرس لعنتی ام . مثل یه کرم میوفته به تنم و وول میخوره . شنبه باید برم شمال . دوباره بحث و چونه و  خواهش   از آدمای زبون نفهم . از هوای قائمشهر میترسم .

این هفته چقدر قدیمایی که یادم رفته بود تو ذهنم میاد . چیزایی که باید فراموش شن . چرا بعد از سالها هی جلوم سبز میشه ؟ چرا نمیتونم بهشون فکر نکنم ؟ چقدر اون روزا شرمنده ام میکنه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 5:32 PM  توسط Lithium  | 

بچه م عصبانی شده و حسابی انداخته رو دنده لج بازی و اذیت ، به هیچ کس هم رحم نمیکنه داره پاچه همه رو میگیره . با چی سرشو گرم کنم وقتی باور داره همه میخوان اذیتش کنن ، همه دارن دروغ میگن ، همه دارن یه چیزی رو قایم میکنن . فقط اون که نه راستش منم همین باور رو دارم . نمیخوام فکر کنن که ... . مثلا چطوری میدونه بارون میاد وقتی میگه همین الان از خواب بیدار شدم . خب بیرون بوده دیگه . البته ۱۰۰۰ تا احتمال دیگه هم هست اما این شاید اون چیزیه که نمیخوام ازش رو دست بخورم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:13 AM  توسط Lithium  | 

یه وقتایی آستانه تحملم میرسه به زیر صفر . دلیلشم هیچ وقت نمیتونم پیدا کنم . وقتی که همه چی میریزه به هم و دیگه اوضاع تحت کنترل من نیست . وقتی که خیلی همه چی رو میریزم تو خودم و یهویی یه فوران میکنم . و دوباره تحمل میکنم و تحمل میکنم و تحمل میکنم و بعد از یه مدت دوباره فوران میکنم . و دوباره و دوباره .

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:26 AM  توسط Lithium  | 

زیاد در جریان اطرافم نیستم . حالت خوبیه . داره دوباره خوشم میاد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:27 PM  توسط Lithium  | 

یه حسی تو وجودمه ... نمیزاره برم بیرون . از بیرون میترسه ، از شلوغی خوشش نمیاد . از آدما فرار میکنه . نمیذاره بنویسم . نمیذاره عکاسی کنم ، نمیذاره طراحی کنم . نمیخواد کتاب بخونه اما این یکی رو مجبورش میکنم . دلش میخواد پلی استیشن بازی کنه ، ساعت ها بشینه بررسی صلاحیت وزرا رو تو مجلس ببینه یا مسابقات تنیس نگاه کنه و فکر کنه کاش من هم میتونستم اینجوری ضربه بزنم . اما اونقدری که ساده به نظر میاد ساده نیست مثل زندگی که اونقدر ها هم که به نظر میاد ... البته شاید برای امثال من این مصداق درست باشه ! سوالی که پیش میاد اینه که امثال من چجورین ؟ من خودم مگه چجوریم ؟ 

تنها دریافتی که از خودم دارم اینه که سردمه . با اینکه گرمکن پوشیدم اما هنوز می لرزم . لپتاپ داغ کرده روی پاهامو میسوزونه . چه اهمیتی داره که اینقدر طولانی بشه که حتی خودم حوصله نکنم این پست رو دوباره بخونم . چه اهمیتی داره که این وبلاگ پر از اراجیفی مثل اینه . مسخره است که من با علم به اینکه میدونم و به این قضیه اجحاف دارم باز هم اون رو ثبت میکنم .

امروز بابام بهم میگه بشین فکر کن . فکر کن که میخوای چی کار کنی ! نگاش میکنم و پیش خودم میگم مگه با فکر کردن چیزی درست میشه ؟ حرف مسخره جواب مسخره هم داره . گفتم آدم باید تو حال زندگی کنه بابا سخت نگیر ! بازم به خودم میگم چطوری تو حال زندگی میکنن ؟ اینجوری ؟ با نگرانی آینده و غصه عقده های کودکی ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:4 PM  توسط Lithium  | 

خاکستری ... سبز ... آبی ... زرد ... قرمز ... خاکی . یه هفته مسافرت با همین رنگها گذشت و تموم شد .

خطهای ممتد  ... سرعت مجاز ... سبقت غیر مجاز ... شل کن ... تیز برو ... کیلومترهایی که هی کمتر میشدند ... آفتاب داغ ... هوای شرجی ... باد سرد ... سبز ... عکسبرداری ممنوع ... کباب .. کباب .. کباب ... آمپر بنزین ... هتل ۴ ستاره ... هتل بی ستاره ... چشمهای سبز ... زنجان ... استرس ... انزجار ... فرار ... خونه خونه خونه ... آرامش .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:38 AM  توسط Lithium  | 

بالاخره یه اتفاق کاملا به موقع . مسافرت !!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 8:25 PM  توسط Lithium  | 

چقدر باید وانمود کرد . . . وانمود به ناراحتی ،وانمود به خوشحالی ، خستگی ، دوست داشتن ، دوست نداشتن ،عصبانیت ، خوب بودن و گاهی هم خوب نبودن ، چرا باید بگم همه چی خوبه در حالی که نیست ! خودم کجام پس؟
دلم میخواد امروز رو از تقویم زندگیم بکنم و بندازم دور . دوباره هیچ احساسی ندارم . مثل زامبی ها تو خونه میگردم ، میخورم .فقط گاهی یه چیزی تو دلم رو خالی میکنه سرم گیج میره و معدم تیر میکشه .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 8:45 PM  توسط Lithium  | 

گره ، گره ، گره ... کار ؟ کدوم کار ؟ ادامه تحصیل ؟ کجا ؟ حوصله اش نیست ! ها تو این ۹ واحد باقیمونده زاییدم . چند روز فقط چند روز میخوام به هیچی فکر نکنم . هر شب دارم خواب میبینم . درگیری ، درگیری ، درگیری ... خیلی واقعی خواب میبینم . انگار واقعا وسط این ماجراهام . هر شب چند بار از خواب میپرم ...امیدوارم این چند رو فرصت کافی برای فکر نکردن و تقلا نکردن بهم بده

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 1:25 AM  توسط Lithium  | 

امسال تولدم رو به خودم تبریک نگفتم . حوصله اش رو نداشتم

 

البته با دو روز تاخیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 0:26 AM  توسط Lithium  |